...دفتـــــــــــــــــر عشـــق

 سلام به آجیییییی ها و داداشی های خوب و نازم

حالتون خوبه؟ عید خوش گذشت؟؟؟

ایشاا... که سال خوبی و شروع کرده باشید؟

دیگه مدرسه ها و دانشگاه ها باز شده باید بریم

دانشگاااااااااه من که حس و حالشو ندارم!!!

ااا نگید یدفعه اجییییی غزاله چقدر تنبله ها نه فقط

تعطیلات زیاد ی بهم خوش گذشته بودTongue out

خوب من اومدم اینجا که بهتون بگم  دیگه دارم یواش یواش از این وب

اثاث کشی میکنم برم یه وب کوچولو دیگه

اونجااااااااا انقدر خوجله عزیزای دلم

اونجا منتظرتونم این وبم هم دیگه آپ نمیشهFrown

پس بدوووووووووووووووئید بیایید که دلم براتون تنگ میشه...

راستی هرکسی و که دوستداره لینک کنم حتما تو وب جدیدم

بهم بگه  باکماااااااااال میل قبول میکنم !

حالا بدوئییییییییییید!!!!

Http://delrobaaa70.persianblog.ir


نوشته شده در دوشنبه، 15 فروردین هزار و سیصد و نود ساعت 3:20 AM توسط :غزاله   | نظرات 43|

 

دفتر...                  

از هياهوي واژه ها خسته ام

من سکوتم را

از اوراق سپيد آموخته ام

آيا سکوت

روشن ترين واژه ها نيست؟

هميشه در خلوت

مرگ را مجسم ديده ام

آيا مرگ

خونسردترين واژه ها نيست؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگي افتادم

شبي شايد امشب

زير نور يک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشو قه ام را

بر حواس پنج گانه ام

خال خواهم کوفت

و هم زمان

پايين آخرين برگ خاطراتم

خواهم نوشت:

...پایان

سلامممم به دوستا ی نازنین  خودم حالتون خوووووبه؟

  این اپ اخرم بود البته اپ اخر این  سال یعنی سال ۸۹ نترسید زودی برمیگردم

...

ممنونم از همه دوستانی که همیشههههههه کنارم بودن

خیلییییییییییییییییی دوستون دارممممم

عید سال ۱۳۹۰ به همتون پبشاااااااااپیش

تبرررررررررررررریک میگم

هووووورااااااااااCool

 با آرزوی بهترین ها....بای بای


نوشته شده در چهارشنبه، 25 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 12:29 AM توسط :غزاله   | نظرات 69|

 

بيا که دوست دارمت !!!


بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد
.


بگذار تا ماه، حتي به زير ابر، در اين سياه شب، آرامشي به قلب سپيد تو آورد
...


شايد کمي که گذشت، شايد تبسم در چشم روزگار، شايد که مشق صبر، تکليف روزگار،

 نچندان به کام ماست...


بگذار زير و بم اين زمين سخت، با پاي خسته تو، گفت و گو کند
.


شايد قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگي است
.


آنجا که واژه ها به هياهو نشسته اند
.


شايد که شاخه گلي از سکوت ناب، آواز زندگي است
.


بگذار اگر فاصله اي هست بين ما، تا روز ماندگاري ديوار سرد، يک پنجره براي ديدن

هم هديه آوريم.


بگذار تا پيکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشويه اي کند
.


آنجا که ناتوان کلام خسته، به فرياد مي رسد
.


ديگر سکوت، نقطه پايان گفتگوست
.


گاهي تحمل خاري درون دست شيرين تر از لطافت گلهاي زندگيست
.


بگذار تا به دشت جدايي در اين زمان، باراني از طراوت و بخشش، سفر کند
.


بذري به دشت مهرباني هديه آوريم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنيم
.


چشمان پرسش خود را، تو بسته دار
.


لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، يعني بيا
.


«
بيا دوباره دوست دارمت
»


شايد که يک سلام، آغاز گفتگوست
.


!!!
شايد براي رسيدن به شهر عشق اولين قدم از خود گذشتن است

 

 


نوشته شده در یکشنبه، 8 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 11:48 PM توسط :غزاله   | نظرات 106|

 

 

 

خواستم تا بار ديگر چيزي بنويسم؟؟؟


اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هايم را روي خود حک کرد!


چرا که هر دو دانستندکه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند


قلم در دستانم شکست وکاغذ ها به هوا رفتند...

 

افکارم به هم ريخت و چشمانم با بارش اشکهايش که پر از درد درون بود


ارمغان تازه اي به گو نه هايم بخشيد


اما در خيال خود هميشه اين رويا را مي پروراندم


.که دوستت دارم



اما من ساده دل به عشق تو دل داده بودم و هميشه با ياد نگاهت زندگي مي کردم!


ولي همين را بدان که عشق داستان است...


و من در اين عشق بازيچه اي براي تو بيش نبودم!!!


نفرين بر اين عشق و نفرين به بودن

  

 


نوشته شده در یکشنبه، 1 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 12:50 AM توسط :غزاله   | نظرات 91|

 
ببخشيد ...جونـــــم از دلتنگي نوشتم چون يک لحظه دلم برات تنگ شد!

دلم مي خواهد بوســــه اي برگونه هايت بنشــــانم

و به آن چشمــــان سياه  ِ تاابد خيره بمـــــانم!

دلم مي خواهد کنارتو، درتو و در اطراف تو باشم.

عشق تو هرگز دلم را ترک نخواهد کرد.

به او بگوييد دوستش دارم با صداي آهســـــته ..

 

آهستـــــه تر از صداي بال پروانه ها....

 

به او بگوييد دوستش دارم باصداي بلنـــــد...

 

بلنـــــد تر از صداي پرواز کبوتران عاشق.....

 

به او بگوييد دوستش دارم نياز به صداي بلنـــــد يا آهستـــــه نيست!

 

فريـــــــاد دوستت دارم را مي توان با تپش يک قلب به تمام جهانيـــــان رساند...

 

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويــــــــــــم دوسـتت دارم...

 


دوستت دارم بيشتر از معنــــاي واقعي كلمـــــه دوست داشتن


دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتـن را داري


دوستت دارم همچو طلوع خورشــــيد در سحرگاه عشــــــق


دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمــــان آبي در حال عبورند!


دوستت دارم چون تو را مي خواهـــــم و حتي اگر تو نه!!!


دوستت دارم بيشتر از آنچه تصــــور كني ؟!


دوستت دارم همچو رهــــايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آســــمان

دوستت دارم همچو امواج دريـــــا كه آرام به

 ساحل مي آيند! و آرام نيز به دريــــا مي روند...


نوشته شده در دوشنبه، 18 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 2:06 AM توسط :غزاله   | نظرات 153|

 

 

روزهــــــــــــای خاکستــــــــــری...

 

به آسمان كه نگاه می كنم بی اختیار چشمانم روی ابرهایی تیره ثابت می‌ماند و خاكستری این

 پهنه برافراشته غباری از اندوه بر دلم می‌ریزد، درست مانند قطرات ریز بارانی كه بر بستر

تشنه زمین فرو می‌ریزد وجریان می‌یابد و به سوی آبی دریاها رهسپار می‌گردند. دلم نیز

 همراه قطرات باران به سوی كتاب زندگی رهسپار می‌گردد و در فصلی كه مكرر خوانده‌ام و هرگز تكراری نشده است آرام می‌گیرد.

فصلی از اغاز یك وابستگی...رویش شكوفه‌های عشق بر نهال جوان دل‌های پاك

و خالص...شكوفه‌ای كه با نگاهی مشتاق جوانه می‌زند ...از دریای محبت سیراب می‌گردد

و در سخت ترین امتحانات  آبدیده می‌شود و در كتاب زندگی جاودانه می‌ماند و هر بار كه

 مرور می‌شود تازه تر به چشم می‌آید و چه كسی باور می‌كند كه روزهای خاكستری ماندنی

است و ابرهای تیره همیشگی و آن روز كه دست توانای عشق روزهای تیره را به روشنی

 آفتاب پیوند می‌دهد فاصله‌ها طی می‌شو!!!د.

   


دوستت دارم...


د: داشتن تو براي لحظه اي به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد

و: وابسته تپش هاي قلبت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد

س: سرسپرده  برق نگاه توام لحظه اي که مرا به آغوش گرمت مهمان مي کني

ت: تک ستاره شب هاي بي فانوسم شدي زماني که از خدا تکه اي نور طلب کردم

ت: تپش هاي قلبم در گرو حضور توست که در رگهاي زندگيم جاري ست

د: دوري از تو درد آورترين مجازات دنياست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگي ام به لبخند زيباي تو وابسته ست

ر: روشني بخش زندگي و رنگ آميزي زيبا براي روياهاي من هستي

ح: معني دوست داشتن يعني اين......................


نوشته شده در سه شنبه، 5 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 3:38 AM توسط :غزاله   | نظرات 234|

 

ااای عزیزتر از جانممم...

کاش قادر بودم آنچه را کــــــه در وجودم می گـــــــذرد با تو در میان بگـــــذارم...

تمام لحظات و دقایق عمرم مملو از مهر توست!

وتمام ثانیه هایم انباشته از تصویر توست!

مهر تو چون نسیمـــــــی روح انگـــــــیز و دل نواز

به حریم قلب تنهایم پا نهاده است...

و دل پریشانم تو را می جوید... و وجودم از درد جانسوزی گـــــــداخته است

تو تنها موجودی هستی که بعد از خدا دوستت داشته ام!!!

شاید باورنکنی اما تا به امروز هیچکس را تا به اندازه تو دوست نداشته ام...

در کنار تو برای من ابدیتی وجود ندارد!

هرچه هست در وجود توست...

عشــــــــــــق تو درتمام وجودم ریشه دوانیده !

من قادر نیستم در برابر این غریزه طبیعی

به جنگ طبیعت بروم.....

کاش کور بودم و تو را نمی دیدم ؛

کاش کر بودم و با تو سخن نمی گـــــفتم...

تا تـــــو را...

در چنین گـــــــردابی گـــــــرفتار نمی ساختم!!!

دلم می خواهد انقدر بگـــــــریم تا از...

اشکهایم جویباری جاری شود وسیلی روان گـــــــردد.

که تا خانه ات امتداد یابد...

و تو را سواربر زورقی در میان سیلاب اشکهایم

جویباری به نزد من بیاورد.

می خواهم فریاد برآرم و شرح...

پریشانی خود را ؛ قصه سروسامانی خود را به گـــــوش جهان برسانم.!!!

در میان رویاهای وازگــــــون شده ام باز انتظار معجزه ای را می کشم...

در ناامیدی و یآس ؛ به امیدی واهی چنگ می اندازم.

به نظر من: هیچ انسانی بر پهنه گــــــیتی تا کنون...

چنین انسان دیگـــــری را دوست نداشته است!

من همه جا حضور تو را حس می کنم...

و کوچه های خلوت شهر را با یاد تو می کشم...

از همان لحظه که...

عشــــــــــق تو بر خانه دلم کوبید!

دیگـــــــر خود را فراموش کرده ام و خانه چشمان تو کعبه آمال من گــــــشته است.

گـــــاه با خود می گویم؟؟؟

کاش هرگـــــز ندیده بودمت و گـــــاه به خود نهیب می زنم!!!

که در آن صورت تا پایان عمر موجودی عبث وعاطل بودم...

به خدااا سوگـــــند تا روزی که زنده ام؛

هرگـــــز آن روزاول آشنایی را فراموش نخواهم کرد . !

خاطرات آن روزها برای همیشه

در لوح ضمیرم باقی خواهد ماند.

شیرین تر از جانممم این...

یک واقعیت انکار ناپذیر است ...

که وقتی انسان در برابر مشکلات به بن بست رسید ومستآصل و درمانده گـــــردید؛؛؛ 

 در عین ناامیدی و بی پناهی به ( یــــــــاااد خــــــدااا) می افتد...! 

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه، 23 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 4:06 AM توسط :غزاله   | نظرات 265|

 

غــــــــــــــــــم...

شاید در همین نزدیکی ها یکی باشه صدات و بشنوه و حرفات و گوش کنه به


لبخندت نگاه کنه اما حیف که همیشه اشکهای تو را دیده...!چرا غم تو را تنها

 نمی گذارد شاید شادی رفیق نیمه راهی باشه اما غم با اینکه تلخه ولی برای تو همیشگی بوده...


همراهی او تو را تنها نذاشته

تو از اینکه هنوز تنها نیستی غمی داری که همیشگی بوده

تو را تنها نگذاشته

شاید اگر روزی رفیق نیمه راه تو را صدا زند صدایش را نشنوی و یا اینکه اصلا

 جوابش را نمیدهی آری حق با توست چرا که اون در لحظه های تنهایی فقط تو را

می خواهد اما غم در هر لحظه ایی خواهان توست!

شاید زمانی بود که حتی وقتی رو به شادی می کردی او در مقابل تو سکوت

می کرد یا اینکه جوابش (نه) بود...

ولی غم در سخت ترین شرایط هم تو را تنها نگذاشت

چرا من دوستدار غم نباشم؟

!چرا از من می پرسید که چرا غم داری


مگر غم چیست که از آن کناره گیری کنم...


این شادی است که هیچ گاه خواهان من نبوده ولی غم همیشه با من بوده

شاید غم خیلی تلخ باشد اما من این تلخی را دوست دارم شاید گریه هایی را که

 همراه غم در وجودم داشتم برای من بهتر از لبخند بوده

شاید لبخند دیر به دیر به سراغم می اید یا اینکه اصلا به سراغم نمی اید

 ولی غم همیشه و ثانیه به ثانیه بامن بوده وهست...


غم مرا با دوستانش آشنا کرد با گریه

!

گریه هم مثل غم مهربان و بامرام شاید هم مثل غم همیشگی...

همیشه با گریه بود که من میتوانستم دلتنگی ها را از دلم بیرون بریزم

اما با شادی شاید برای لحظه ایی بود که دلتنگی را فراموش می کردم و

!!!دوباره به سراغم میامد

اشک ریختن زیباست چرا همیشه ما شادی و لبخند را زیبا می پنداریم؟

 

آیا وقتی یک دوست تو را تنها نمی گذارد و دلتنگی را همراه دوستانش

از تو دور میکند زیبا نیست؟
 

!!!

من زیبایی زندگی را در تلخی می بینم چرا که تلخی ها هستن که نوید

 ادامه زندگی را می دهند

!!!

چرا که نویدی می دهند که تو میتوانی مقابله کنی با گریه با فریاد وبا هر چه که

می توانی اما هیچ گاه نه نگو

...

نه در مقابل اینها تو را نابود می کند باز با این حال شما از من چه می خواهید؟؟؟

که چی ! به چی بخندم؟

من عاشق غم هستم عاشق گریه فریاد دلتنگی و تنهایی

...

!!!اگر اینها نباشند من هم نیستم

 

خنده و شادی برای لحظه ایی زیبایند اما غم برای همیشه زیباست

مادر سلطان غم است!

ایا این جمله زیبا نیست؟؟؟


!!!پس چرا از غم هراس داری و دوست داری که به آن پشت کنی

 

نه.. غم تنها مو نسی است که می تواند تو را تنها نگذارد


اما شادی چی ؟ دروغگو و نیمه راه!


چرا که هر جا هر وقت دوست بدارد می رود و تو را تنها می گذارد...


و اینجاست که تو به سراغ گریه می روی
!

ولی گریه با روی باز از تو استقبال می کند و ثابت می کند که تو را


 دوست می دارد و تنهایت نمی گذارد


این بار هم باز خواهان شادی هستی؟! آری تو به حقیقتی دست یافتی که شاید تا


به حال در اشتباه بوده ایی!!!!


.غم دوستت دااارم و تا آخرین نفس تو را می خواااهم

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه، 16 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 3:34 AM توسط :غزاله   | نظرات 172|

 


       

یــــــــــــــادش بخیر ...  

 

 

 

 تـــــــــــــوی خيابون زير بـــــــــــــارون

درختاي کنار خيابون...........

هيچکس غير از من و تو تو خيابون نبود

بهم گفتــــــــــي نبينم عشقم گريه کنه؟

گفتم نه بـــــــــــــارون خورده تو صورتم

گفتي ميدوني که به من نمي توني دروغ بگـــــــــي؟

گفتم آره هيچ وقت دروغ گوي خوبي نبودم

بغضمو خوردم نمي دونم چرا ولي مي خواستم بهت بگـــــــــم؟

 دوست دارم ولي هيچ وقت بلد نبودم...

مي ترسيدم بفهمي دوست دارم برات تکراري بشم

دنبال بهونه بودم تا گرماي بوسه ات رو امتحان کنم

بي اختيار دستتو گرفتم از ته دل بوسيدمش

يادته هق هق گريه مي کردي؟

ميگفتــــــــــي باورم نميشه که دوسم داري.

الان يه سال گذشت !!!

ديگه حتي از اون چشماي بـــــــــــــارونی خبري نيست حتي ديگه صداتو نمي شنوم

ديروز وقتي دستتو گرفتم و بوسيدم

سرم داد زدي گفتــــــــــي تو هنوز اينو نمي دوني که توي خيابون زشته؟

هيچ کاري جز نگاه به چشماي متنفرت از من بلد نبودم

من رفتم براي هميشه تا ديگه زشت نباشه که ما با هميم..............

.... جانــــــــــــــــم هميشه دوستت دارم!!!


نوشته شده در چهارشنبه، 8 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 1:16 AM توسط :غزاله   | نظرات 191|

 

ســــــــــــــلام ســـــــــــــــلام ســــــــــــــــلام بـــــــــــه

 

 دوستای گــــــــــــلم خوب هستید ؟؟؟

 

خوب اگـــــــــــر گفتین امروز چــــــــــــه روزیه !!!

 

زود باشـــــــــــید حدس بزنید بگید دیگه !؟

 

نمیدونید باشه خــــــــــــودم میگم ...........

 

 

امروز امروز امروز... خوب صبر کنید میگم چه عجله ایه

........!

 

امــــــــــــــــــــــــــــروز امـــــــــــــــــــــــــــروز

 

ت .....

ت......

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول

ابجی رز گلمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه

 

 هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورااااا  

 هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورااااا 

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورااااا

 

... دیدید بالاخــــــــره گفتم خب این کیک تولدشــــــه

 

ابجی رز گلــــــــــــــم تولدت مبارک بیــــا شمع هارو فوت کن

 

  که صد سال زنده باشی....

 

 

 

یه شعر کوچولو براش بخونیم دوستـــــــــــای گلم؟؟؟

تولد تولد تولدت مبــــــــــــــــــــــارک الهی صد ساله شی ؟

 نه صد و بیست ساله شی؟

نه صد وبیست سال کمه همیشه زنده باشــــــــــــــــــی.

 

خوب دوستای عزیزم ممنون که اومدید به تولد ابجی من بازم

 از همتـــــــــــــــــــــــــون ممنونم  ...

                                        

 

 


نوشته شده در پنجشنبه، 2 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 11:02 PM توسط :غزاله   | نظرات 128|

 

 

 پرسيد که چرا دير کرده است ؟

 نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟

خنديدم و گفتم او فقط اسير من ‏است...

 تنها چند دقایقی  تاخير کرده است گفتم :

امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است

 ‏خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است

 گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ‏گفت : خوابي سالها دير کرده است

در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است

 راست ‏گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده...

 


نوشته شده در شنبه، 27 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 12:12 AM توسط :غزاله   | نظرات 112|

 

 ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

 

 سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

 

بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

 

 

 سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

 

به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

 

 

  سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

 

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

 

 

   سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

 

بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

 

 

   سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

 

بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

 

 

   سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر

 

بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

 

 

   سلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم

 

به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

 

 

  سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر

 

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر

 

 

  سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

 

بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

 

 

  سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش

 

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

 

 

  سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

 

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

 

 

  سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

 

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

 

 

  سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیـانـش

 

سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش...


نوشته شده در سه شنبه، 16 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 1:58 PM توسط :غزاله   | نظرات 195|

 

سلام دوستان گلممم خوب هستید ؟؟؟

به دلیل مشکلات سرور دوستان جدیدی که لینک شده بودن  بعضی از لینک ها پاک شدن...!!!Cry

لطفا تو قسمت نظرات وب آدرستون و دوباره برام بذارین تا مجدد لینک بشین ...البته با اسمی که خودتون مد نظرتون هست ...

منتظرتووووونم ... بابای.


نوشته شده در دوشنبه، 15 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 12:26 AM توسط :غزاله   | نظرات 7|

 
خسته ام از نا مهربوني بعضي ادما، دارم مي نويسم.

 

مي نويسم... شايد نوشتن کمکي باشه

 

براي رهايي از فکر هاي مردم آزار!

 

شايد بازي با کلمات جمله ها و خط هاي کاغذ باعث بشه

 

 توي کوچه پس کوچه هاي لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پيدا نکنم.

 

گاهي گم شدن خوبه! گم بشم که فراموش بشم، گم بشم که فراموش بکنم.

 

گاهي فراموشي خوبه! تا فراموش بکنم فراموش کردني ها رو!

 

گاهي سکوت خوبه! تا ساکت باشم تا ببينم!

 

گاهي بي خبري خوبه! تا بي خبر باشم از راه هاي فريب ديگران !

 

گاهي دور شدن خوبه! تا دور بشم از بدي بدها !

 

اما اين گاهي ها فقط  گاهي خوبه...
 

گاهي به ياد اوردن خوبه... تا به ياد بيارم خوبي خوب ها رو!

 

گاهي پيدا کردن خوبه... تا پيدا کنم عشق را در لحظه لحظه هاي زندگيم!

 

گاهي حرف زدن خوبه... تا آروم کنم دلي رو که تنهايي آزارش مي ده!

 

گاهي فهميدن خوبه... تا بفهمم تمام خوبي هاي پنهان مانده رو!

 

هنوزم گم شدم تا غصه پيدام نکنه! دوباره پيدا شدم تا شادي منو ببينه.
 

ساکت شدم تا درد دل هاي دلم را بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداري اش بدهم.

 

فراموش کردم بدي ها، نامهربوني ها رو،به ياد آوردم خوبي ها رو ، زيبايي ها رو ،عشق رو.
 

ولي چيزي براي هميشه فراموش کردن ، نديدن و گم کردن نيست.

 

چيزي براي هميشه به ياد آوردن، ديدن و پيدا کردن نيست.

 

از ازل تا به ابد عشق خواستني است....

 

.....!!!

نظرررر بذارین باشه ...؟؟؟


نوشته شده در چهارشنبه، 10 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 12:05 PM توسط :غزاله   | نظرات 56|


قالب وبلاگ : مانی تنها

كد ماوس